تبليغاتX
زیبای خفته
زیبای خفته
      شِکوِه
  پنجشنبه دوازدهم دی 1387 (12:1)


love is to tally forgetting your self to someone that is

 
always remembering you at all times

عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است

       که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.    

 **********************************

               
به کرم سبز بیندی. بیشترزندگی اش را روی زمین می گذراند, به پرندگان حسد می ورزد و از

سرنوشت و شکلِ کالبدش خشمگین است.می اندیشد: من منفورترین ِ موجوداتم ; زشت,

کریه, و محکوم به خزیدن برروی زمین.

اما یک روز, مادرطبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند. کرم یکه می خورد ...

پیش ازآن هرگز پیله نساخته. گمان می کند باید گورخود را بسازد, و آماده ی مرگ می شود .

هر چند اززندگی خود تا آن لحظه نا خشنود است, به خدا شِکوه می برد: 

خدایا, درست زمانی که سرانجام به همه چیزعادت کردم

اندک چیزی را هم که دارم, ازمن می گیری.

خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند.

چند روز بعد, در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده.

می تواند به آسمان پرواز کند و بسیارتحسین اش کنند.

ازمعنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.


سلام...

خوبین؟؟

خوش میگذره؟؟

ببخشین اگه آپ این دفعه دیر شد و به هیچ کسی سر نزدم واقعا سرم خیلی شلوغه

واسم دعا کنین این روزا خیلی به دعا هاتون نیاز دارم

به یه مشکل بزرگی بر خوردم

بازم شرمنده

به قول فاطیمای عزیز که خیلی دوسش دارم

خیلی بیشتر از خیلی التماس دعا

بدرود

و کلام آخر...

 

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی

مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد, آرام, آرام

پری کوچک غمگینی که هر شباز بوسه یی می میرد

و صبح دم از بوسه یی

باز به دنیا می آید.


 

| نوشته شده توسط aamitis
      ویدئو
  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 (10:38)

                          
استاد میگوید: - وقتی احساس می کنیم زماندگرگونی

است, ناهشیارانه نوار ویدئو را به عقب برمیگردانیم تا هر شکستی

را که تا حالا تجربه کرده ایم, ببینیم. و البته, هر چه پیر تر می شویم,

لحظات دشوار زندگی مان فزونی می گیرد. اما در همان زمان, تجربه,

ابزار بهتری برای غلبه بر آن شکست ها و یافتن راهی در اختیارمان

می گذارد که به ما رخصت پیشروی میدهد. باید نوار دوم را هم در

دستگاه ویدئوی ذهن مان پخش کنیم.اگر تنها نوار ویدئوی شکستهامان

را تماشا کنیم, فلج می شویم. اگر تنها نوار موفقیتهای خود را تماشا

کنیم, در پایان خود را خرد مندتر از آن چه هستیم, می پنداریم.

                           به هر دو نوار ویدئو نیازمندیم...

 

                          *************************


                            صدای باران را می شنوی؟؟

منتظر نباش که شبی بشنوی, از این دلبستگی های ساده دل بریده ام

که عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشته ام یا...

در آسمان به ستاره دیگری سلام کردم

توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری در همان دامنه دور دریا بمان هر جور

تو راحتی باران زده ی من همین سوسوی تو از آن سوی پرده نوری

برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی است من که اینجا کاری

نمی کنم, فقط گه گاه, گمان دوست داشتنت را در دفترم حک میکنم

همین !! 

این کار هم که نور نمی خواهد, می دانم که به حرفهایم میخندی حالا

هنوز هم که وقتی به تو فکر می کنم, باران می آید...

                         صدای باران را می شنوی؟؟



 

سلام...

خوبین؟؟

خوش میگذره؟؟

از اینکه دیر به دیر میام واقعا شرمنده ایشالا بعد از گذروندن قله ی

درسها جبران میکنم...

پ.ن.

خطاب به سوداگرانه: تو که خودت می دونی چقدر درگیر درسم پس چرا

میگی.... 

من دیگه برم

خوش و خرم باشین...

تا بعد...

بدرود.


قبل از اینکه اخم کنی مطمئن باش هیچ راهی برای خندیدن

وجودندارد...

   گوته

   ****

                                                               

| نوشته شده توسط aamitis
      روح خدا
  شنبه بیست و هفتم مهر 1387 (19:22)

استاد می گوید :                 

روح خدا که در ما حضور دارد, می تواند مثل یک پرده ی سینما توصیف

شود. روی پرده ی حوادث زیادی اتفاق می افتد - مردم عاشق می

شوند , جدا می شوند , گنج می یابند. کشورهای دوردست را کشف

می کنند مهم نیست که چه فیلمی پخش می شود. صحنه همیشه

همان است .

مهم نیست که اشکی یا خونی ریخته شود - چون هیچ چیز نمی تواند

سفیدی پرده ی سینما را لکه دار کند.

درست مثل پرده ی سینما , خدا هم آن جاست , پشت مشکلات و لذت

های زندگی هر کس.


وقتی فیلم به پایان برسد او را می بینیم...


انسان از آنچه اتفاق می افتد ناراحت نمی شود ,

بلکه از عقایدش در مورد آنچه واقع می شود ,  ناراحت می شود.

وین دایر

******

 

| نوشته شده توسط aamitis
      نیلوفر مرداب...!!!
  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 (14:34)


يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه کردم ترس تموم وجودمو برداشت که

شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم وسطه يه مردابه بزرگ ...

حالا که مي بينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر ميگردم که از

تنهايي نميرم ...

حالا مي فهمم که گل نيلوفر مغرور نيست ...

اون خودشو وقف مرداب کرده بود

...

 

| نوشته شده توسط aamitis